خرید بک لینک
یک شب آتش در نیستانی فتاد..........سوخت چون عشقی که در جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نیی شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟ گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنی ات را سوختم زانکه می گفتی نیم با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود مرد را دردی اگر

برچسب: نویسنده: نگار مقدم تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 5:06

ای يوسف خوش نام ما،خوش می روی بربام ما ای در شکسته جام ما،ای بر دريده دام ما ای نور ما،ای سور ما ،ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ،ای قبله ومعبود ما آتش زدی در عود ما،نظاره کن در دود ما ای يار ما عيار ما، دام دل خمار ما پا وا مکش از کار ما،بستان گرو دستا

برچسب: نویسنده: نگار مقدم تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 5:06

نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند بر بیگانگان تا چند باشی بیا جان قدر تو ایشان چه دانند بپوشان قد خوبت را از ایشان که کوران سرو در بستان چه دانند خرامان جانب میدان خویش آ مباش آن جا خران میدان چه دانند بزن چوگان خود را بر در ما که خامان لطف آن چوگان چه دانند بهل ویرانه بر جغد

برچسب: نویسنده: نگار مقدم تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 5:06

صفحه بندی